1 ـ گاهي براي حرفهاي دل، هيچ حرفي كلمه نميشود، جمله نميشود. ميخواهي از همه بگويي و براي همه بگويي اما صدا نميشود. در انديشه خود مساحت و محيط قلبت را محاسبه ميكني تا ببيني در كدام گوشه قلبت ميتواني جايي برايشان پيدا كني؛ نه، نميشود. فرمول محاسبه با وجود ضلع ممكن است؛ در قلب ضلعي نداريم.
باز هم مثل هميشه كلمهها را روي هم ميگذاري تا حرفهايت كهنه شود، تا دورهگردي پيدا شود آنها را به رايگان به او بدهي؛ كسي كه تو را فقط ميشنود تا از كلمه خالي شوي.
2 ـ ثانيهها به سرعت ميتازند. دقيقهها مدام انباشته ميشوند. تنها ميتوانم چشمهايم را سوار بر ثانيهها كنم تا برايم ببينند.
چشمهايم برايم ميبينند و من برايشان مينويسم تا ديدههايم را گم نكنم... ميترسم سرعت ثانيهها نگاهم را در ميان زمان و زمانه جا بگذارد و بينگاه شوم.اي كاش زبانم با من غريبه نبود و او هم مثل نگاه، مرا ميفهميد.